تبلیغات
یک دیوانه می نویسد! - مطالب حدیث دل

یک دیوانه می نویسد!

«قرعه ی کار به نام منِ دیوانه زدند»

درباره من
«دیوانه تر از خویش کسی میجستم
دستم بگرفتند و به دستم دادند» سعدی

هنوز تصویر همان دختری پاییزیم که باد از موهایم می وزد!
فنجان شعرم شکست و یک دیوانه برایتان می نویسد!


خوش اومدید:)

نوشته هام رو میذارم که قد بکشه
نظر بدید...راهنمایی کنید
و
کم لطفی منو ببخشید...
اگه بی حوصله و خستم...و اونجور که باید حق رو به جا نمیارم!

"لطفا بدون ذکر منبع کپی نکنید"
نویسندگان
جستجو در وبلاگ
نویسنده :صالحه
تاریخ: دوشنبه 10 مهر 1396 08:52 ب.ظ


در نیمه باز مانده بود و سوز می آمد .

مادرش بلند گریه میکرد ؛

پدرش پیشانی به عصا تکیه زده بود و آه میکشد .

و خوشبحال برادرم که هنوز نمی فهمید...

"مرده است"چقدر عمیق و دردآور است!








صاد.ن
موضوع: حدیث دل،
کلمات کلیدی : گریه ، عصا ، مرگ ، عمیق ، درد ، محمدعلی بهمنی ، و چه بی ذوق جهانی که مرا باتو ندید ،
نویسنده :صالحه
تاریخ: پنجشنبه 6 مهر 1396 10:05 ب.ظ


سرگذاشته بود کنار گوشم و زمزمه میکرد...

صداش گم میشد تو سروصدای اکسیژنی که خودشو به لوله می کوبید

سخت بود پیدا کردن صداش .

انگار از دور داشت فریاد میکشید

گفت:"رسیدی حرم دعا کن فقط عروسیشو ببینم!"

 فکر کردم چه کم خواستی از ارباب...

اما تو لبخند زدی فقط به چشمای متعجب پسرت که مارو رصد میکرد!

کم خواستی از ارباب...کم خواستی....






صالحه.ن

پ.ن:خدا کنه معجزه شه...دعا کنید معجزه شه...

موضوع: حدیث دل،
کلمات کلیدی : خدایا من معجزه ی مسیح ایمان دارم ،
نویسنده :صالحه
تاریخ: سه شنبه 10 مرداد 1396 11:42 ق.ظ
عکس و تصویر

بدهکاریم:

به خودمان ،

به دوستانمان ،

به فامیل...

و حتی عابری که از پیاده رو می گذرد!

عمری که هدر می رود

لبخندی که نمی زنیم

عشقی که ابراز نمی کنیم

بغضی که میخوریم

و زندگی...

و زندگی که میرود و عین خیالمان نیست

بدهکاریم این زندگی را به خودمان!

بدهکاریم اینهمه عشق های بایگانی شده را به مردمان!

و اینهمه احساس را...

که نگه داشته ایم برای روز مبادایی که معلوم نیست کی بیاید!









صالحه.ن

موضوع: حدیث دل،
کلمات کلیدی : بدهکار ، دوست ، عمر ، لبخند ، عشق ، بغض ، زندگی ،
نویسنده :صالحه
تاریخ: چهارشنبه 4 مرداد 1396 11:48 ق.ظ
عکس و تصویر مثلِ وقت هایی که بغض داری ولی اشک نه... مثلِ وقت هایی که فاصله ات ...

صبح به صبح صورت این درد را میشویم .

موهایش را شانه میزنم .

شب ها ،

گونه ی بغضم را می بوسم ؛

و ملافه را تا گلو بالا میکشم!

باهم کنار آمده ایم...

آنقدر که

این درد که در آینه لبخند میزد

خودِ منم!








صالحه.ن

موضوع: حدیث دل،
کلمات کلیدی : درد ، بغض ، شب ، می بوسم ، شانه ، مو ، گونه ،
نویسنده :صالحه
تاریخ: یکشنبه 25 تیر 1396 09:22 ب.ظ
عکس و تصویر

کاش می شد؛

بعضی لحظه ها را....

بعضی آدم ها را ...

تا کرد و گذاشت توی جیب !!

که هی دستت را بگذاری روی جیبت و خیالت راحت شود که همان جاست !

تا وقتی خسته روی تختت دراز شدی و به سفیدی مطلق سقف زل زدی ؛

آرام از جیبت بیرون بیاوری و روی چشمت بکشی!

مثل لحظه ای که دست سرخ از شاتوتم را آوردم جلو تا صورتت را همرنگ لباست کنم!

یا وقتی که بلند بلند زدیم زیر خنده...!

اصلا همین دست های گره شده در هم را...!

کاش می شد تا همیشه داشته باشمت!

باید تا بزنم این جیغ و داد و خنده ها و نگاه ها را

و نگه دارم برای روز های مبادا...

و نگه دارم که مبادا ...

که مبادا نداشته باشمت!









صالحه.ن

نقل قول نوشت:«گیرم که هزاران غزل از هجر نوشتیم ؛جرات که نداریم به دلدار بگویم»علیرضا استادی

نویسنده :صالحه
تاریخ: دوشنبه 19 تیر 1396 10:51 ب.ظ
http://photos02.wisgoon.com/media/pin/images/o/2015/6/14/17/500x500_1434286106998837.png

فردا دوباره بیدار می شوم :

و درحالی که چشم های خسته ام را میفشارم ؛ دنبال عینکم میگردم.

دوباره چروک چادرم را میگیرم  ؛ با حسرت به تختم نگاه میکنم!

آهنگ ها را بالا و پایین میکنم و به ناکجا ترین نقطه ی اتوبوس خیره میشوم.

من ضعف میکنم و تو غر میزنی که چرا صبحانه نخورم؟!

فردا صبح

دوباره بیدار می شویم:

و بغض دیشب را...

و زخم دیروز را...

و درد هر روز را...

به روی هم نمی آوریم!

و باز این نمایشِ تکراری را مرور میکنیم...









صالحه.ن


نویسنده :صالحه
تاریخ: شنبه 17 تیر 1396 11:42 ق.ظ
عکس و تصویر

بیا تا آخر عمر دست روی دست بگذاریم .

تو دستت را بگذار...

من هم میگذارم...

و آنقدر محکم گره می زنیم؛

که باز شدنش از ناممکن های دنیا شود!






صالحه.ن

موضوع: حدیث دل،
کلمات کلیدی : دست روی دست گذاشتن ، آخر عمر ، دست ، غرور ، ما ، عاشقانه ،
نویسنده :صالحه
تاریخ: پنجشنبه 8 تیر 1396 08:02 ب.ظ
عکس و تصویر

می رسد آن روز

که از گوشه ی باز این زخم

آرام آرام ؛ شب

پا به جان من میگذارد

و تمام تنم را بغل میگیرد...

آنوقت دست که به آسمان ببری

صورت دختری را لمس میکنی

که تا همیشگیِ شب

امتداد یافته است!








صالحه.ن


موضوع: حدیث دل،
کلمات کلیدی : شب ، زخم ، بغل ، صورت ، دختر ،
نویسنده :صالحه
تاریخ: شنبه 3 تیر 1396 10:48 ق.ظ


جعبه سفید بود و بوی عطر میداد

کتاب برگه کاهی که عطر نشسته بود لای کاه و گلش:)

و صفحه ی اول

احتمالا  از همان جمله ها که فقط خودش بلد است

با خودکار آبی و خطوطی شکسته...

مگر چند وجب از این دنیا را میخواهم

وقتی کسانی هستند که اینطور صادقانه مهر بورزند

راستی دنیا خالی نبود بدون شما؟!

چقدر خوب که هستید:)

چقدر خوب که دارمتان:)






صالحه.ن

پ.ن:نمیدونم چطوری تشکر کنم؟!با چه زبونی؟اونقدر خوشحال شدم ک حد نداشت مرسی نگار مرسی مریم از این دور های دور میبوسمتون؛)

پ.ن2:هر چند خوب بودن را نمیدانم..اما با تمامم دوستتان دارم:)

نویسنده :صالحه
تاریخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 09:44 ب.ظ


اینکه هنوز

زنی هست که در شلوغ ترین پارک بنشیند

و در حالی که به بازی فرزندان کوچکش خیره شده دست همسرش را ببوسد؛

اینکه هنوز آقای سپید موی دوست داشتنی

با گاری آبیش

کیک و آبمیوه می فروشد؛

یعنی هنوز زیر پوسته ی سخت این شهر زندگی جریان دارد

و میتوان

 بی خیال اخم های درهم پدر

لبخند زد به پیرمرد دوست داشتنی آبمیوه فروش:)

خدا اگر دنبال یک دلیل برای فرستادن رحمتش باشد

یقینا این عاشقانه های کوچک است:)








صالحه.ن

پ.ن:روبروی مغازه ی اغاجونم(پدر بزرگم)یه اقایی هستن با گاری آبی یه پیرمرد مو پشمکی بغلی:)
میرفتم کیک و ساندیس میگرفتیم ازش!خیییلییی دوس داشتنیه...
نمیدونستم هنوزم هست انقدر خوشحال شدم دیدمش اصن روزمو ساخت :)کلی نوستالژیک


بعدا نوشت:الان ک ب عنوانم دقت کردم یاد تبلیغات بیمکث افتادم!

موضوع: حدیث دل،
کلمات کلیدی : زندگی ، نوستالژیک ، خدا ، رحمت ، عاشقانه ، پیرمرد ، دوست داشتنی ،
تعداد کل صفحات : 12 1 2 3 4 5 6 7 ...
ابزارک های وبلاگ

قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :




دانلود آهنگ


  • ...امیدی به شاعر شدن من هست؟(مطالب وب نوشته های خودمه)